خرید بک لینک
۱۳۹۶/۰۸/۰۱ تو داری میری... بدون مقدمه تو چشام نگاه کردی و گفتی دوماه دیگه داری واسه همیشه از این شهر میری. از رویاهات و هدفت برای آینده گفتی از همه چی گفتی ، فکر همه چی رو کرده بودی به غیر من! آخرشم گفتی من برم تو چیکار میکنی؟ یکم سوالت خنده دار نبود؟ گفتم هیچی چیکار میخوام بکنم! بلاخره که این رابطه ابدی نیست از یه جایی باید تموم میشد خب از دوماه دیگه تموم میشه! بعد دوباره همه چی رو خنده دار تر کردی! گفتی حالا هر ماهی دوماهی شاید بتونم بیام ببینمت! وااااای خیلی ذوق زده شدم از این همه عشق! میدونی اگه واقعا تاحالا عاشق شده بودی ، اگه تاحالا واقعا کسی رو دوست داشته بودی هیچوقت این حرفا رو بهم نمی زدی! یه آدم که مریض میشه باید داروهاشو سر وقت بخوره ، با هر دوماه یه قرص حالش هیچوقت خوب نمیشه! میدونی چیه دلم میخواست بهت بگم میشه نری؟ میشه؟ اما هیچی نگفتم ، خیلی سعی کردم گریه نکنم، که عادی باشم! میدونی چرا ؟ چون من ،تو زندگیت نقش عدد صفر رو بازی میکنم ، عددیم که به تنهایی هیچ ارزشی نداره ، گاهی حتی معادلات رو هم بهم میزنه! من اون صفریم که تو جمع و تفریق زندگیت بودن و نبودنم فرقی نداره ، تو ضربشم که جواب هیچه ، تو تقسیمشم ، همه چی بی معنیه! به نظر خودت تنها راهی که داری اینه که خطم بزنی! باشه بزن. من هیچی نمیگم. اگه میخوای بری برو! اما بدون عدد صفر هم جزو اعداده! یه روزی بلاخره یکی

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 23:55

اینکه چقدر دوستت دارم رو فقط خودم میفهمم. تو دوست داشتن منو گذاشتی پای چیزای دیگه.عشق منو جدی نگرفتی. اما هر طوری که هست من و تو یه رابطه ی خاص با هم داریم. یه کشش و وابستگی عجیب. یجوری که هروقت بهت فکر میکنم تو هم بهم فکر میکنی. امروز وقتی تنها تو ماشینت نشسته بودم و از تو آینه نگات میکردم یهو بغضم گرفت. میدونم بزودی میری و دیگه این لحظه ها ممکنه تکرار نشن. شاید دیگه نشه همو ببینیم. خیلی سعی کردم گریه نکنم. تو هم که همش آهنگ غمگین گذاشتی امروز حسابی قلبم درد گرفت. حتی فکر کردن به رفتنت منو داغون میکنه. هایده گذاشتی بودی امروز ، تو یکی از ترانه هاش انگار داشت از زبون من برای تو میخوند : مثل مردن میمونه از همه کس دل بریدن حتی بدتر ز مردن عزیزا رو ندیدن ندیدن

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 23:55

۱۳۹۶/۰۸/۲۱ احوالم رو به راه نیست! خیلی امروز ازم پرسیدی چمه ، پرسیدی چرا ناراحتم .حتی به جون خودت قسمم دادی ، اما من چیزی نگفتم. خیلی چیزا بود که میخواستم بهت بگم اما نگفتم. ترسیدم حرفا و فکرام به نظرت مسخره بیاد ، ترسیدم بعد از اینکه دلیل ناراحتیم رو بگم برات مهم نباشه. واسه همین نگفتم. امروز خیلی غمگین بودم. از اینکه هیچ عکسی با هم نداریم ناراحت بودم. از اینکه موقع رانندگی نمیتونم دستمو بذارم روی دستت ، از اینکه وقتی کنار هم راه میریم نمیتونم دستت رو بگیرم و باید فاصلمو باهات زیاد کنم دلگیرم بودم.امروز تو چند قدمی تو بودم و از تو خیلی دور بودم. از صبح منتظر بودم که بهم خبر بدی بیام. ساعت چهار که دیگه نا امید شده بودم نشستم یه دل سیر گریه کردم ، یهو تو زنگ زدی. بعد که با این همه شوق اومدم منو بردی یه جایی که یک ساعت وقتمون رو میگرفت. گفتم اشکال نداره تو کنارم باشی کافیه. اما منو تنها گذاشتی رفتی ، حتی نفهمیدی که از ناراحتی گریه کردم. میدونی دلم میخواست کنارم مینشستی و دستمو میگرفتی. نه مثل غریبه ها با فاصله ازم بشینی. بعدشم برگشتی گفتی سه ساعت با هم باشیم بسه دیگه! بازم چیزی نگفتم. از این آتیش تو دلم هیچی نگفتم.از این دلتنگی همیشگی. از این تنهایی، از این انتظارهای کشنده هیچی نگفتم. نگفتم که گاهی جواب پیامام رو ندادن چقدر عذابم میده ، مثل دوستت دارم هایی که برات مینویسم و

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 23:55

۱۳۹۶/۰۸/۲۷ زندگی من! نمیدونم از کجا و چطوری این حس شروع شد! من قلبمو دست کسی دادم که نباید! خودمو به راهی سپردم که تهش از اولش مشخص بود ، تنهایی و بن بست! از خط قرمزهایی رد شدم که بخاطرش تا آخر عمرم باید با ترس و نگرانی زندگی کنم. اما به خودم همیشه گفتم ارزشش رو داره. به خودم میگفتم تو دوستم داری. حداقل اونموقع یکم مطمئن بودم که دوستم داری اما الان هیچی حس نمیکنم. الان حس میکنم فقط یه آدم اضافی توی زندگیت هستم. میدونم که نمیخوای بخاطر من ریسک کنی. نمیدونم باید چیکار کنم ، حتی نمیتونم از دردی که میکشم باهات حرف بزنم.خیلی درمونده شدم خیلی! کاش میشد که با هم بمونیم، کاش تو اینو واقعا میخواستی ، کاش یکاری میکردی برای اینکه همو از دست ندیم. اما بودن و نبودن من برات هیچ فرقی نداره. شاید حتی نبودنم هم بیشتر خوشحالت کنه! ببین چه زندگی ای دارم! رسما به فنا رفتم... نوشته شده توسط لیلا در ساعت | لینک |

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 23:55

۱۳۹۶/۰۹/۰۱ سردرگمی! میدونی من در مقابل تو خیلی سردرگمم. رفتارت یچیزی بهم میگه و زبونت یچیز دیگه.موندم روی کدومش حساب باز کنم! به خودم میگم اگه من براش مهم نیستم پس چرا کارایی رو که من دوست دارم انجام میده؟ چرا عطری رو که میدونه من دوست دارم میزنه؟ چرا کارایی که میگم رو انجام میده؟ چرا با من انقدر وقت میگذرونه؟ به خودم میگم میتونه ساده از روی خواسته هام رد بشه و فقط به خودش فکر کنه اما هیچوقت اینکار رو نمیکنه! همیشه به فکر منم هست! آدم کسی رو که دوست داره حواسش بهش هست! بعد به خودم میگم پس چرا داره ترکم میکنه؟ چرا ازم نمیخواد پیشش بمونم؟ خیلی سوال تو ذهنمه اما میترسم ازت بپرسم. خیلی حرف ها تو دلمه اما میترسم بهت بگم! آخه چرا این زندگی انقدر دردناک و ظالمانست! نوشته شده توسط لیلا در ساعت | لینک |

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 23:55

۱۳۹۶/۰۹/۰۶ همه چی درهمه! وقتی میای یکم به شرایط عادت کنی ، یا وقتی یکم اوضاع خوب میشه ، یهو همه چی بهم میریزه! زندگی دوباره اون روی تاریک خودش رو بهت نشون میده! هرچقدر هم که سعی کنی خودتو دلداری بدی و بگی شاید خیری باشه اما دلت راضی نمیشه! بعد به خودت میگی سعی میکنم از این تاریکی بیام بیرون ، اما هر چی تلاش میکنی بیشتر توی این سیاهی فرو میری! نمیدونم باید چیکار کنم! تو که همه ی عزمت رو جمع کردی که بری! این وسط من موندم سردرگم! چیکار کنم؟ بذارم بری؟ بگم نرو نمیری؟ بگم منم ببر میبری؟ خیلی درمونده شدم بخدا! بعضی وقتا به خودم میگم شاید داری از من فرار میکنی و من بیخودی میخوام دست و پا بزنم؟ اما بعد بهم میگی هر ماه میای! دوباره دلم میلرزه! واسه تو این یه ماه دوری عطش میاره و کلی کیف میکنی اما این وسط تا این یک ماه که شاید بیشتر هم بشه ، بگذره من دق میکنم. از این انتظار خسته میشم! میگی عادت میکنی ، اره درست میگی اما میدونی به چی عادت میکنم؟ به نبودن تو عادت میکنم! شاید یکی دوماه اول به قول تو شوق و اشتیاق زیاد بشه اما ، آتیشی که به حال خودش رها بشه خاموش میشه! سرد میشه! اگه اینو واقعا میخوای برو... نوشته شده توسط لیلا در ساعت | لینک |

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 23:55

۱۳۹۶/۰۹/۰۷ کاش جای من بودی... خیلی وقتا آرزو میکنم کاش حتی اگه شده فقط یک روز جای من باشی. با چشم من نگاه کنی و با قلب من حس کنی. کاش این دردی که تو دلم هست رو تو هم حس کنی. جای من باشی و تمام روز رو به عشقت فکر کنی. همش به این تلفن خیره بشی و منتظر باشی. که کی یادت می افته ، که چرا جواب پیامتو نمیده. از صبح که بیدار میشی منتظرش باشی حتی شب که با چشمای گریون میخوای بخوابی همچنان منتظرش باشی ولی خبری نشه! به چشماش خیره بشی و بخوای خیلی حرف ها رو بهش بگی اما از ترس اینکه از حست خوشش نیاد ساکت بمونی. تو دلت یه عالمه رویا ببافی اما هیچکدوم اتفاق نیافته! حتی گرفتن دستاش و قدم زدن باهاش هم برات حسرت بشه! میدونی فکر نکنم یک روزم بتونی تحمل کنی. خوشبحالت که جای من نیستی... نوشته شده توسط لیلا در ساعت | لینک |

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 23:55

۱۳۹۶/۰۹/۱۱ اثری نداره نمیدونم دیگه چطور باید عشقم رو بهت ثابت کنم. حس میکنم هرکاری هم که انجام بدم ، یا هر حرفی که بهت بزنم هیچ اثری روت نداره! به خودم میگم وقتی طرف تو رو نمیخواد حتی اگه رگتم جلوش بزنی براش فرقی نداره! نمیدونم چی میخوای! نمیدونم حتی میخوای باشم یا نه! اصلا چرا داری ادامه میدی این رابطه رو؟ کاش بتونیم با هم حرف بزنیم. حرفای دلمون رو بدون دروغ بهم بگیم. صادقانه حرف زدن و به این نتیجه رسیدن که نمیخوای این رابطه رو خیلی بهتر از زندگی کردن با تردید و شکه! اگه واقعا من برات ارزشی دارم یکاری کن که بمونم، اگه ندارم هم که دیگه انقدر کشش نده. بخدا دیگه توان ندارم نوشته شده توسط لیلا در ساعت | لینک |

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 23:55

صفحه بندی